پشت ميز قمار دلهره عجيبي داشتم برگي حكم داشتم و ديگر هرچه داشتم ضعيف بود و پايين. بازي شروع شد حاكم او بود ومن محكوم, همه برگهايم رفتند سه برگ بيش نماند برگي از جنس وفا رو كرد من بالاتر آمدم بازي در دست من افتاد عشق آمدم,با حكم عشوه و ناز بريد حكم آمد از جنس چشم سياهش زندگي حكم پايين من بود... و باختم/.
در اين شهر صداي پاي مردمي است كه همچنان كه تورا در آغوش ميگيرند, طناب دار تورا مي بافند, مردمي كه صادقانه دروغ ميگويند و خالصانه به تو (خيانت) ميكنند, دراين شهر هرچه تنهاتر باشي بهتر است;-)